تبليغاتX
فقط واسه دل خودم

فقط واسه دل خودم

الو...خدا! ....صدامو داری؟

خدای خوبم سلام

چند روز رفتم اصفهان و هر شب مهمونی و دوستای جدید و کلا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت بهم.

شکرت خدا. جمعه برگشتم خونه و سرگرم خونه زندگیمم.

زندگی واسه ما هم جریان داره.

خدایا به زندگیم برکت بیشتری بده

شکرت بخاطر همه مهربونیات. بخاطر سلامتی مامان بابام..بخاطر خوبی و مردانگیه امیرم.. شکرت که هواهو داری مرسی.

 

+ نوشته شده در  90/08/03ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

روزای خوبی رو گذروندم خدای خوبم.

مرسی که انقد به فکر منی.

همسری دوباره رفته سفر کاری.

دوستم دو روز پیشم بود و خیلی خیلی خوش گذشت.

چند روز پا درد داشتم اما در کل خیلی اذیت نشدم .خدای خوبم  کمکم کن مثل همیشه فقط به زیبایی های دنیا نگاه کنم.

+ نوشته شده در  90/07/16ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

خدای خوبم سلام

امروز خیلی خوشحال و پر انرژی ام

اولین جلسه کلاس ویلونمو شروع کردم..استادمو خیلی دوس دارم..خیلی قشنگ و با آرامش بهم یاد میداد...همش هم به همسری میگفت خانومت خیلی باهوشه منم ذوق میکردم.

خلاصه که خیلی خوشحالم..چند تا دوست خیلی خوب هم توی فیس بوک پیدا کردمو دیگه تنها نیستم.

خدایا من عاشقتم چجوری بگم؟

+ نوشته شده در  90/07/11ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

نمی خوام کسی از تو دورم کنه
نه ! نمی خوام که یاد تو یادم بره
بهم حق بده دیگه عاشق نشم
بهت گفتم عاشق نشم بهتره
+ نوشته شده در  90/07/06ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط خودم  | 


+ نوشته شده در  90/07/01ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

گاهی فعل ها

  چنان سریع ماضی می شوند

  که باور نمی کنی

  می گویند...می گفت

  می شود...شد

  و رفت

  می رفت

  و رفت

  و دیگر هیچ گاه

  باز نخواهد گشت...

....

مهمونای عزیزم امروز اومدن و شب اول خیلی به هممون خوش گذشت. کلی عکس انداختیمو خندیدیم.

خلاصه که خدا رو شکر امروز هم به شادی گذشت. تا فردا بای بای خدای مهربونممممممممممممم.

پ.ن: شدیدا دلتنگم.

+ نوشته شده در  90/06/26ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 
امروز
دوباره با مردِ پستچی حرفم شد
که چرا درِ خانه‌ام را نمی‌‌زند

تو
... هنوز هم
برایم نامه می‌‌نویسی
مگه نه؟!!

(بهرنگ قاسمی)
 
پ.ن: خداااااااااااااا دلم واسه مامانم لک زده..
خدا من خیلی از دوری مامانم ناراحتم..همیشه ترس از دست دادنش جونمو میگیره...چند شب یه بار با این کابوس از خواب میپرم..خدایا...تا زندم مامانمو کنارم ببینم ترو خودت قسمت میدم..
خدایا..از اینجا مامانمو میبوسم..الان به ذهنش برو که بدونه بیادشم.
یکی نوشته منو بخونه فکر میکنه من ۹ سالمه..اما هر وقت که میخوام راجع به مامانم بنویسم از یه دختر  ۸   ۹ ساله هم نیازمند تر و بچه تر میشم..
+ نوشته شده در  90/06/25ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

سلام خدای خوبم

این وبلاگو ساختم تا هر روز بیام واست حرف بزنم

بیام واسه دلم بنویسم و از خوشیها و ناراحتیهام فقط واسه تو بگم....انقد دنیای کثیفی شده که اصلا نمیشه به کسی اعتماد کرد ..صمیمی ترین کست هم واست یه خنجر تیز آماده داره..پس فقط تو حرفامو بشنو.


شروع میکنم.

جمعه مهمون دارم و خیلی خوشحالم. 

دیشب رفتم بیرون کلی با همسری خرید کردیم. لباس و کفش خوشکل خریدیم واسه خودمون.

شب هم آکادمی گوگوشو دیدیم خیلی برنامشو دوس دارم.

خدایا..

دیشب دوباره واسه بچه با هم حرف زدیم...همسری خیلی دلش میخواد..خودم که بدتر اما زیاد به روم نمیارم..

دلم میخواد یکم دیگه صبر کنیم.

هر چی تو بخوای خدای خوبم

دوستت دارم خدای مهربونم.

من تمام نمی‌شوم
در عشق‌ت
ثانیه به ثانیه شروع می‌شوم!

+ نوشته شده در  90/06/24ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط خودم  |